مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

21

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چشم بگشا كه اينجا قصر زن و پدرزن تست . ملكزاده چشم بگشود . عفريت ، او را در آن مكان گذاشته ، ناپديد شد . چون روز برآمد ، ملكزاده را بيم رفت و از قصر به زير آمد . چون پدرزنش او را بديد ، برپاى خاسته ، با او ملاقات كرد و از اينكه در بام قصرش بديد ، عجب آمدش . آنگاه به او گفت : معهود اين‌كه ، مردم از در خانه بيايند . چونست كه تو از آسمان هميآئى ؟ ملكزاده ، ماجراى خود را از آغاز تا انجام ، حديث كرد . ملك را بسى عجب آمد و بسلامت او فرحناك شد . چون آفتاب درآمد ، پدرزن ملك‌زاده ، وزير خود را فرمود كه وليمها مهيا كند . آنگاه عيش برپاى كردند و ملكزاده را بحجلهء دختر فرستادند . مدت دو ماه در آنجا قيام كرد . پس از آن به شهر پدر روان شد . و اما پسرعم دختر از رشك و حسد هلاك گشت . و ملكزاده به پدر خود برسيد و بوزير پدر ظفر يافت . اى ملك ، اميدوارم كه تو نيز بوزير خود ظفر يا بى و از تو مسئلت ميكنم كه حق من از پسر خود بستانى . ملك چون اين سخنان از كنيزك بشنيد ، بكشتن پسر خود فرمان داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون روز پنجم برآمد ، كنيزك در پيشگاه ملك حاضر گشت و قدحى زهر كشنده در دست داشت . زبان باستغاثه بگشود و طپانچه بر سر و روى خود زد و گفت : اى ملك ، اگر انصاف ندهى و داد من از پسر خود نستانى ، اين قدح بنوشم و خود را هلاك كنم و بزهء من تا قيامت بر تو بماند . كه وزراء تو مرا بمكر و كيد نسبت مىدهند و در دنيا مكارتر از مردان ، كسى نيست . اى ملك ، مگر حكايت مرد زرگر با دخترك نشنيدهء ؟ ملك گفت : اى كنيز ، چگونه است ماجراى ايشان ؟ كنيزك گفت : اى ملك پيروزبخت ، شنيده‌ام كه :